تبليغاتX
ستاره تنهایی من

ستاره تنهایی من

دوباره دل هوای با تو بودن کرده .....

سر پناه خستگیم شو

مرهم شکستگیم شو

بیا و این دم آخر

یه نفس با من یکی شو

من یه عاشق غریبم

که داره بی تو میمیره

کی میاد دوباره از من

غم دل رو پس بگیره

نمیتونم

نمیتونم

نمیخوام بی تو بمونم

بیا و نذار دوباره

بی صدا تو غم بمبرم

کاشکی تو نگفته بودی

زندگی بی من سرابه

قصه منو ستاره

توی آسمون محاله

با همه شکستگیها

دل به خلوت تو بستم

رفتی امروز خیلی ساده

من تو تنهاییم شکستم

داغ عشق تو یه ماهه

توی آسمون قلبم

حالا تو رفتی و بازم

خیلی تنهام خیلی خسته ام                                                         

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:1 توسط جامانده |


تو آسمون پرستاره
من یه شهاب بی نشونم....

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:51 توسط جامانده |


چرا هر چی از خدا میخوام. هر چقدر اشک میریزه رو گونه هام. چرا هر چی فریاد میزنم. غصه های این دلو داد میزنم.چشم هیچکس نمیبینه؟ دل هیچکس نمیگیره؟ چرا وقتی بغض میاد تو ی صدام. غم عالم میریزه توی نگام . چرا وقتی گریه هام دریا میشه .آسمون از ضجه هام خسته میشه. ابری بارون نمیگیره؟ کسی با من نمیمیره؟ چرا هر چی ابره باز میاد سراغ من .هر چی سنگه میخوره به قلب من. چرا هر چی هق هق میزنم. سر هر چی درده فریاد میزنم. دلی واسم نمیشکنه؟ کسی منو نمیبره؟ چرا وقتی خستگی تو خونمه. غریبی تو پوست و استخونمه.چرا وقتی از نفس خسته میشم .واسه لبها یه قصه تنها میشم .کسی دردو نمیبینه؟ غمو از مننمیگیره؟ میدونم یه روز باید مثل پروانه پر بگیرم:

برم و گوشه غم من بمیرم .میدونم کسی نمیخواد دلمو. هیچکسی دوا نمیشه دردمو . من میرم دنیا و درداش با شما  من میرم قصه فردا با شما .پیشکش مرگ سنگ گور عشق من. هدیه حجله غم تارو پود دل من .دلم آروم نمیگیره . قصه با من نمیمیره ....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 22:11 توسط جامانده |


تو .... نغمه بدرود را در گوشم زمزمه کردی و من.... در قلعه رویا ز آسمان عشقم گوشه عزلت گزیدم و به ستاره معتکف شدم شاید برایم چشمانت را تداعی کند و نوازش نگاه گرمت را یاد آور باشد.

 تو رفتی و شاید ستاره دگر گزیدی و یاری دگر ولیک من ثانیه به ثانیه تو را در دل آسمان جستجو کردم تا شاید از دلت برایم پیغامی بخواند. افسوس که آسمان عشق ابری شد و ستاره به کاشانه غربت کوچ کرد و مرا تا اوج بیراهه های سرگردانی کشانید.
..... رفتن تو مرا در کوچه پس کوچه های حسرت و تنهایی جا گذاشت من در گوشه آسمان به آرزویی محال قلبم را به غربت بخشیدم تا شاید نشانی از ستاره بیابم .....
نفسهایم در پی نفسی آشنا تا اوج ماه بالا رفت اما دیگر نه چشمانم سویی داشت و نه ماه نوری تا حتی ستاره را برایم بسراید ...... و من دریافتم که ستاره نیز با یاری دگر هم آوا شده..... کاش میدانستم به ستاره چه گفتی که او نیز مرا در جاده های بی کسی رها کرد و رفت؟ ..... آری من مدتهای مدیدیست در پی رازی که در گوش ستاره سرودی زندگی را رها کردم ..... کاش هیچ گاه چشمانم با رازت آشنا نمیشد و دل به ثانیه های انتظار آمدنت خوش نمیکردم. تقدیر چنین بود که من در پی تو تا اوج تنهایی دل پیش روم و حال ..... جز خاطره نگاهت در اوج ستاره و دستان گرم او یادگاری ندارم. نفسهایم را هدیه حجله ستاره میکنم باشد که در زمانی بعید ستاره نگاهت را با چشمانم بیامیزد و دستانت نفسهای دل شکسته ام را در یابد.....

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 13:3 توسط جامانده |